خرید بک لینک

فکر میکنم و یادم می آید وقتی که محبوبم را در آغوش گرفتم دستانش لباسی شد به پهنای وجودم انگار جامه ای دوخته بودم به اندازه ی هیکلم ... مرا سخت در بغل گرفت و صورتم را غرق بوسه کرد آنچنان مست شدم که برایش حدی نبود من بودم و مستی و شادی و از خود بیخود شدن شامه ام را از محبوب پر میکنم و گرمای دستانش را در میان دستانم میگیرم تمام دردهایم را فراموش میکنم سرمستی ام را از سر میگیرم انگار زیر آبشاری از آب سرد و خنک ایستاده ام و از تمام دنیا لذت میبرم با دستهایم که دراز شده اند از آسمان ستاره می چینم بلکه سبدم را از خورشیدها پر میکنم و سیاهی آسمان را در بغل میگیرم سینه ام لبریز از تمام خوشی ها میشود بی حس می شوم و خماری را در تمام وجودم حس میکنم .... اما فقط حیف که فقط فکر میکنم ... و هیچ چیزی در میان دستانم نیست ... و خالی تر از همیشه است خالی خالی ... آنقدر خالی که حتی ... هیچی در میان دستانم و آغوشم نیست و خودم هستم و باز هم تنهاییهایم

برچسب: از عشق بگو,از عشق بگو برام,از عشق بگو با من,از عشق بگو نه عاشقی,میخواهم از عشق بگویم,بازم از عشق بگو,برایم از عشق بگو,برايم از عشق بگو,از عشق چیزی بگو,بامن ازعشق بگو, نویسنده: علی نصیری تاريخ: چهارشنبه 31 شهريور 1395 ساعت: 12:29

صفحه بندی